کودکی ام را هنوز به باد نسپرده ام.در ورای همه این ذهنیات و اندیشه ها، درونم هنوز کودکی جریان دارد که به تنهایی اش می نگرد و...بزرگ می شود. کودک بزرگی خواهم شد اما باز هم تنهایی ام را لای بوته های تمشک جشن خواهم گرفت...
پیرمرد رو به من کرد:طلا و فلز هیچ فرقی با هم ندارند، من اگر گرسنه باشم و خانه ام مملو از هر دو، باز هم از گرسنگی خواهم مرد. اما طلا هر جا که باشد، در کثیف ترین شرایط ممکن، در کف فاضلاب شاید، باز هم همان سکه طلا خواهد بود.نه رنگش و نه شکلش تغییر می کند.
مرد ِ بغل دستی اش را نشان داد و گفت این مرد طلاست.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04 ساعت 10:23 AM توسط Tameshk
|