تبليغاتX
تمشک


تمشک








 

پیرمرد رو به من کرد:طلا و فلز هیچ فرقی با هم ندارند، من اگر گرسنه باشم و خانه ام مملو از هر دو، باز هم از گرسنگی خواهم مرد. اما طلا هر جا که باشد، در کثیف ترین شرایط ممکن، در کف فاضلاب شاید، باز هم همان سکه طلا خواهد بود.نه رنگش و نه شکلش تغییر می کند.

مرد ِ بغل دستی اش را نشان داد و گفت این مرد طلاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04 ساعت 10:23 AM  توسط Tameshk  | 


 

خدا،

به داخل قدر مطلق خواهمت برد.

چون نه می خواهم بدی ات را بهانه گیرم نه به خوبی ات متوسل شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18 ساعت 10:16 PM  توسط Tameshk  | 


 

من در درون چه دارم،

که از عشق مصونش می دارم؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17 ساعت 0:29 AM  توسط Tameshk  | 


 

در این ماه مبارک! هیچ هوای نفسانی به غیر اونایی که به شکم مربوط می شه سراغت نمی یاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14 ساعت 9:25 AM  توسط Tameshk  | 


 

صدایی در گوشم نجوا می کند،

تو...باخته ای!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10 ساعت 11:50 PM  توسط Tameshk  | 


 

از امروز تمشک شدم.

 

+تغییرات لازم را از خاکستری به تمشک در لینکدانی تان بدهید!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09 ساعت 9:1 AM  توسط Tameshk 


 

من یه دلقکم.

که دارم یاد می گیرم نخ هارو از دستو پام وا کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 11:4 AM  توسط Tameshk  | 


 

آه ای زندگی،

در همین حوالی جریان داری!می دانم...مثلاْ یک خیابان آن طرف تر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 10:39 AM  توسط Tameshk  | 


 

جدیداْ ها خیلی می ترسم،

خستگی به شانه هایم نزدیک شده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28 ساعت 11:53 AM  توسط Tameshk  | 


 

در هیاهوی این کوچه های تنگ و تاریک،

که دیوار های بلندش با هر برخورد، پشت هامان را حقارت می بخشند،

عشق نداشته مان را،

در پس ِبوسه هایِ دزدکی و در آغوش کشیدن هایِ سوزناک ...

                                                                                     چه معنایی می بخشیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15 ساعت 1:18 PM  توسط Tameshk  | 



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14 ساعت 10:33 AM  توسط Tameshk  | 



طنز تلخ زندگی ما همانی بود که عاشقانه اش می نامیدیم!
 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12 ساعت 11:3 AM  توسط Tameshk  | 


 

برای او،

رسیدن به چیزهایی که قرار نبوده دست نیافتنی باشد،

محال شده.

روزهایش همراه با تصوری از آزادی بدون طعم و مبهم،

با زمزمه"ما محکوم به زندگی با رویاییم..."در زیر لبانش،

می گذرند.

+

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01 ساعت 6:59 PM  توسط Tameshk  | 


 

کیمیا، خواهران غریب، خانه سبز، اتوبوس شب...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28 ساعت 8:38 PM  توسط Tameshk